سلام![]()
"پائیز...خوب خوبم شماچطور؟"![]()
(۱)
بارهاوبارها
تورا
دراین حجم سبزدیده ام
درانحلال یک موج بیقرار
درانتهای گرم گم شدن
دستهایم
آشیان سبز بودن
ونگاهت
تبسم تلخ فرداها!
.....................
(۲)
تکه ام گم شده است!
درخرده های یک یخ
یا درانبوه یک پوشال؟
ماندانا امرونی![]()
و.....شعری از
(۳)
عبورخیس حشره ازلای مژه ها
شش پای نازک ودندانه های تیز
درقسمتهای سفید وقهوه ای چشم فرو می روند
باهرقدم که به سختی جدا میشود
چشمه ای سرخ می جوشد
وشیاری از خون به راه می افتد
-نه!نه!
چشمت را نخاران با دستهای آلوده!
علیرضا نویم![]()
سلاااااااااااااااااااااااام![]()
یه سلام پائیزی یه سلام بارونی ...چه هوائی..هروقت دل من میگیره آسمونم دلش میگیره.اما دل من از دلتنگی میگیره از دوری.....دل آسمون از چی گرفته؟؟ازچی اینقدرپره؟حالا آسمون ابریه وچشمای منم ابری....ولش کن.
آهای اهالی دغدغه مگه قرارنشد تو سپیدی دغدغه حرفای ابری نزنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
..........................................
ریزودرشت
تاصبح مینویسم:
خورشید
پیمانه ی عسل راسرکشید
ریزودرشت
تاصبح وآفتاب
همراه ابروباد
بربال نازک پروانه
چشمان خوابگرد ترا
مشق میکنم.
مرحوم منزوی
یه حرف از.....
"بودن کمال باید محض است
بودن اگر نباشد.باید چیست؟"
بازم مییام منتظرم باشیدا![]()
سلام دوستان
" ناگهان چقدرزود دیر میشود....."
این روزها دست ودلم به نوشتن نمیرود نمیدانم چرا قلم هم بامن سرناسازگاری دارد.
پارسال شب قبل از کلاس شعرمان خبر رفتن قیصر عجیب تکانمان دادوکلاس حال وهوای دیگری داشت.واینبارسه شنبه ای که به بهانه ی سالگرد قیصرامین پورآمدم.
هفتم ابان ماه ساعت 3 نیمه شب........وقیصر...اکنون دیگر نیست.
به نام او
به عشق دست داد و دستگير شد
و دل به ناز او سپرد اسير شد
به هر كجا پريد بيقفس نبود
اسير بود، اسير بود، سير شد
بهانه بود و تيله بود و كودكي
و كودكي كه بيبهانه پير شد
زبان به زخم تير بيزبان كشيد
كه خون به گرمگاه سينه شير شد
كمانه در كمانه از زمانه خورد
كمان بيگمان كشيد و تير شد
ز سنگ اشتياق گندمي گذشت
شتاب را! در آسيا خمير شد
گريز، در كنار جاده ايستاد
گزير، مرگ بود و ناگزير شد
بلوغ گرم را چه نرم آمدي!
«و ناگهان چقدر زود دير شد!»
استادم:(م.راهی)
روز مبادا
وقتی تو نیستی
هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
روز مباداست !
......................................................
من سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کنم
تومیتوانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری
(یا حق) جهت شادی روحش صلوات
اگه سه شنبه ها هم نباشند ماهستیم
"نامهربانی راهم ازتو دوست میدارم
بیهودم میکوشی بمانی مهربان ای دوست"
................................................
دو سه تا شعردارم از دوستام که وقتی خوندم کلی ذوق کردم خواستم شماهم بخونید ونظر بدید.
چشم هایت
روزگاری است که تو را
از آن دور دست ها فراخوانده ام.....
ولی کجاست .....؟
پاسخ نگفته هایت؟؟؟؟؟
نگفته هایی که چشمانت داد زده اند....
خودت بگو...
چشمانت دروغ می گویند!
سرم گم می شود
در تو در توی خودم.
چگونه فراموش کنم؟!
آن روزها را.....
هر چه می خواستم می گفتم.....
عرشیا![]()
و
لهجه ی بیدهای تشنه را
فرشته ها هم نمی فهمند!!
و دست های جا مانده را
خدا هم پر نمی کند!!
بازگشت لحظه ها به سوی تو بود
وقتی که کوچه
پا جای پلک های تو می گذاشت
وقتی که رفتنت
شبیه غزل بود
با ردیف اشک...
مهدی نظارتی![]()
پایدارباشید.
سلام
با افتخار به دوستان گلم سلام میکنم
*******عیدتان مبارک********
کجا بودیم....الان کجا هستیم وچه کردیم؟
ماه برکت هم تمام شد مثل بقیه ی خوبیها که تاچشم برهم میزنیم تمام میشود ودوباره ما تنها ماندیم وازفرداهمه چیز ازخاطرمان خواهد رفت حیف شد.
مهرهم میرود محبت هم میرود امروز نهم مهرماه بود و.....اینبارصرفا جهت تبریک عید فطربه دوستانم آمدم هرچند متاسفانه شعرمناسبتی ندارم .اما به یاد حسین منزوی شاه غزل وبایادآوری سالروزمیلادش همراهیم کنید با:
وصل
مثل سیب سرخ قصه ها
عشق را
از میان
دونیمه
می کنیم
نیمه ای از آن برای تو
نیمه ی دگر برای من
بعد...
نیمه ها هم ازمیان
دو پاره
می شوند
پاره ای از آن برای روح
پاره ی دگر برای تن
برایم از مهربنویسیداز مهربانی
چشم انتظارقدوم مهربانتان![]()
سلام
نمازو روزه هاتون قبول باشه ..این روزا افطاری دادن وافطاری رفتن و...
سریال دیدن وماجراجوئی کردن والبته غیبت نکردن ودروغ نگفتن وخوب بودن و....![]()
همه وهمه دست به دست هم دادن تا قدرخودمونودیگرونو بدونیم.
اومدم تبریک بگم به کنکوریا مون ... بالاخره ازشدت کنجکاوی نمردم وبه یه نتایجی رسیدم.
عرشیا که به آرزوش میرسه ودانشگاه اصفهان قبول میشه اگه اشتباه نکنم زبان وادبیات انگلیسی
وشهاب که اصلا از شدت خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجه الان تبریزه واسه ثبت نام اونم رشته ی حقوق. نمی خواین تبریک بگین؟؟؟؟؟![]()
![]()
خواستم بدونین که خوشحالیم.
با2 تا شعرناب از کسی که بالاخره افتخاردادن شعراشونو بزنم اونم تواین شبای قشنگ مهمون من باشید.
(۱)
نیم رخ کودک برنرمای بالش
سینه براستوارگاه تشک
یله ی یک جفت پای کوچک لخت
وحریر لحاف
که چون برگ گلی
پری را زیربال خود گرفته.
"چراغ ها را من خاموش میکنم"
(۲)
پلکها
کش می آیندوسقوط میکنند
نعش هوا
باهرخمیازه غلتی میزند
لحاف روی تشک ولو شده
وتخت
خواب هفت درخت ماده را میبیند.
فصل جفت گیری گوسفندها،
ریسیدن پشمکهای درهم است.
((علیرضا نویم))
التماس دعا توشبای قدر![]()
سلام
باورم نمیشود انگار همین دیروزبود.......![]()
ماه رمضان، ماه دعا و نيايش، ماه خودسازى، ماه نماز و استغفار و آمرزش، ماه زيارت و ديدار اولياى الهى، ماه تهذيب اخلاق و رفتار، ماه پاكى جسم و جان، ماه ذكر توحيد و تسبيح و تحميد، ماه بيعت و صلوات بر پيامبر و خاندان پاك او، ماه روزه دارى و احسان و نيكوكارى، ماه تهجد و شب زنده دارى، .....
راستی چقدر قدردانستیم؟؟؟؟؟امروز اومدم تا فرارسیدن بهارخودسازی را تبریک بگویم.
تعلیق:حسین منزوی
دلم برایت یک ذره است
کی میشود که
ساعت وقارش را
با بیقراری من،عوض کند
عقربه های تنبل!
آیا پیش از من
به کسی که معشوق را در کنار دارد
قول همراهی داده اید؟
*
در آسمان آخر شهریور
حتا ستاره ای هم نگران من نیست
به اتاق برمیگردم و
شب را دورسرم می چرخانم و
به دیوارمیکوبم.
التماس دعا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
چرا تاوقتی کنارهم هستیم قدرهمدیگه رونمیدونیم؟![]()
چرایک هفته که از دیدارمون میگذره با هم بودنمونو فراموش میکنیم؟![]()
برای دورهم جمع شدن هزارتا بهونه داریم که وقتی از هم میپاشیم ازخاطرمون میرن.
چراعوض اینکه هرروزعلاقه ها پررنگ تربشن رنگ میبازن وسرانجام به نفرت تبدیل میشن.
لازم نیست دلتون بسوزه واشکتون در بیاددنبال راه حل بگردید.
آهای باشمام شمائی که هستید اما نیستید...
شمائی که میگفتید چرا تعطیل؟
نامه ای درجیبم
وگلی
درمشتم
پنهانست
غصه ای دارم
با
نی لبکی
سرکوهی
گرنیست
ته چاهی بدهید
تابرای دل خودبنوازم
*
عشق
جایش
تنگ است!
.........بگذریم.
امروز بعداز مدت زیادی که قول داده بودم شعرارو معرفی میکنم با معرفی حمید مصدق ویکی از شعرای خواندنی اون که البته پیشنهادش رو یکی از بینندگان وب داده بودن صفحه ی سپیدمون رو مزین میکنم.
حمید مصدق
حمید مصدق در سال 1318 در شهرضا از شهرهای پیرامون اصفهان به دنیا آمد آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در شهرضا و اصفهان به پایان برد در سال 1338 به تهران آمد و رشته بازرگانی موسسه علوم اداری و بازرگانی را پایان رسانید از دانشکده حقوق تهران لیسانس خود را گرفت تا سال 1348 در موسسه تحقیقات اقتصادی به عنوان محقق کار میکرد.
از سال 1350 به عضویت هیات علمی دانشگاه درآمد و از سال 1357 به کار وکالت روی آورد .
در سال 1354 سفری به انگلستان داشت .
در 1351 ازدواج کرد و دو فرزند به نامهای ترانه و غزل دارد .
هنوز...
زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
*
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از این که چرا
مانده ام زنده هنوز؟
*
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
*
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم، هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
*
گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
*
گفته بودند که
از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیدۀ من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
*
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
*
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
*
«آتش عشق پس از مرگ نگررد خاموش»
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
..............منتظر پیشنهادای قشنگتون هستم. ممنونم از همراهیتون
صبا
سلام
به همه به مشتاقان به عاشقان به منتظران
میلاد حضرت ولی عصر (عج)برهمگان مبارک.![]()
کی به سر میرسد انتظار؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
موعود
گفته ام بادلم: خواهدآمد
تادلم با چه رنگش بنامد
گفته ام خواهدآمد سوارت
نیست بیهوده این انتظارت
روزی از روزها خواه وناخواه
یک نفر خواهدامد ازاینراه
آنکه صید کمند شهابش
بسته ی توری ماهتابش
اخترانند وخورشیدهاهم
قدسیانندوشایدخداهم
خسته گشته زصیدستاره
تورسیمین خودکرده پاره
گفته با آسمان ترک الفت
بسته با خاک عهدمودت
روزی ازروزها خواهدآمد
تادلم با چه رنگش بنامد
حسین منزوی
دلم واسه همه تون تنگ شده منتظرتونم.
سلام
((تولد وبلاگمون مبارک))
خواستم چهارشنبه ی هفته ی پیش سر ساعت19:41 بیام(دقیقا ساعت تولد وبلاگ) اما سعادت رفتن یه سفرباعث شد که امروز بیام والبته بی مناسبت هم نیست..هم سه شنبه است وهم فرداعیده....
راستی عیدتونم مبارک.
دارم تقویم رو روبه عقب ورق میزنم
سال 86 سه شنبه اولی که دور هم جمع شدیم ..
اولین بارعرشیا پیشنهادوبلاگو رو دادوقرار شد هر سه شنبه باهمکاری بچه ها شعرای برگزیده ی کلاس توسط ماها توی صفحه سفید دغدغه مان نوشته بشن.
حالادغدغه یکساله شدوبا این که هنوز راه نیفتاده اما اگه دستشو بگیریم از چهاردستو پائی در می یاد.
روزائی که من ازوب سایت ونویسندگی اون هیچی نمیدونستم گذشتوبه اینجا رسیدیم که با پیدا کردن دوستای خوبی مث شما جمعمون اینجوری جمع بشه
ودیگه نگران این نباشیم که نکنه سه شنبه ها برنگردن....
تولد یکسالگی وبلاگمون مبارک..
اومدم که با شعرای اولین سپیدگویان انجمن سپید جشن تولد بگیرم.هدیه های شما که محفوظن؟؟؟
اینها هدیه ی مابه شماست.
" آه ای سا یه ی اشک که برگونه ام روان
تکرار کن ناگفته ها رادر خطوط چهره ام"
ماندانا امرونی
" سرمی خورم
دریخی چشمانت
چشمانت راببند "
سارامستقیمی
"یادوخاطرت بر قلبم
آينه هاي رنگي
پار ه فيلم هاي گسسته
و
هيچ گاه فراموش نمي كنم!
اولين:
عشق،بوسه،يار "
شهاب سرافرازیان
"رهایم کنید که امروز نیز
روز نحسی است.
نه سه شنبه است
نه جمعه
امروز هفته است
پر از ماه
مملو از برج سال. "
عرشیا حاتم پور
" نگاهم بارید
اما
رنگین کمانی ندیدم!!"
صبا
"هدیه هم که میدهی
گوی بلورین است
نمیشودشوت کرد.."
علیرضا نویم
شبها که نیستی
حضور تو را
از ابرها می چکم!
سپیدهایم را ورق می زنم
برگرد!!
من این چتر را نمی خواهم
مگر چقدر مانده تا آخر باران؟
پرواز کن!
مگر اینجا٬ آخر دنیا نیست؟!....
مهدی نظارتی زاده
منتظرنظراتتان میمانم.![]()
![]()
به همه سلام ![]()
وبه دوستان کنکوری وممنون که درقسمت قبلی درمورد کنکورشان نظر دادن!!!!!!!!!!
وقتی به سه شنبه ها فکرمیکنم واینکه چطور از ما گرفته شد....دلم برای خودم هم تنگ میشود.
دیگرجمعمان جمع نمیشود؟؟
لحظه ی بی کران
بهترین لحظه ها
روزها
سالها را
باتمام جوانی
روی ای پله های بلندوقدیم
زیرپا میگذارم
بین بیداری وخواب
روبروی تودر لحظه ای بی کران مینشینم...
راستی بازهم میتوانم
باردیگر ازاین پله ها
خسته
بالا بیایم
تا تورا در لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟
بهترین لحظه ها....
لحظه هائی که درحلقه ی کوچک ما
قصه از هر که وهرکجای زمین وزمان بود
راستی
روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود.
منتظرنگاهتان
((سلام بهترین ها))
.........پس از مدتها دغدغه سپیدمان از انتظار در آمد........
سلام تیرماه
بالاخره تابستان گرم از راه رسیدو امتحانات خردادماه،اضطراب، دلواپسی و نگرانی رخت بربست واینک
...کنکور..ازدوستان کنکوری ما چه خبر ؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صفحه نظرات مخصوص شماست...برایتان آرزوی موفقیت از ته دل میکنم....چراکه شاهد تلاش بی وقفه تان بودم.ازهمه میخوام که برای منم دعا کنن امتحانای سختی رو گذروندم.
بسم الله الرحمن الرحیم
به افتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می اوردند
به مادرم که در اینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
وبه زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت
سلامی دوباره خواهم داد
می آیم، می آیم،می آیم!
.............
فروغ
به فروردینیا به اردیبهشتیاو...به خردادیا ..تولدتون مبارک
توی این ماه قشنگ غیراز سه چهارتا تولد..امتحاناته ومن .....![]()
با چندتا شعرقدیمی اومدم که نظراتونوبدونم
اولی از سارا مستقیمی
۱
پرده های عمودی
یک درمیان
ماه من دیگرکامل نمیشود......
ودوتای دیگه از...
۱
تو
درتمام رگهایم
وخونم ازهمه رنگین تر
۲
دریچه ی احساسم را میبندم
تو
چقدر غریبه ای
من
ذره ذره به تونزدیک میشوم
وتو
مشت مشت از من دور
چه شکوهی دارد احساس....
صبای شما
سلام
امسال زود بهاررسید..همه جا سبزه سبزه وهوا گرم گرم
داریم به اواخراردیبهشت نزدیک میشیم وازدوستام هیچ خبری ندارم
امتحانات خردادماه احتمالا ازنیمه دوم شروع خواهدشدوهمه فقط وفقط درس میخونن
سارا از اضطراب امتحانات میان ترم حوصله شعرووبلاگ و...حتی منو نداره وبقیه هم
که حتما واسه مبارزه با غول کنکور چاره ای جز ..دیگه حالا تست زدن ندارن ودرکل که هرکی به فکرخویشه.
حالا من موندمو درسها ی انباشته شده ام و وبلاگ و....شماکه گلید...![]()
راستی ترجیح میدم شعری ننویسم چون فعلا ندارم.
دلتنگ دوستان هنرمندم
صبای شما
۱۶ اردیبهشت و..... سلام دوباره
استادشادروان حسین منزوی
تولد : 1324 ، زنجان وفات 16 / 2 / 83 تهران
.....ومن همیشه دیر رسیدم
شاید،
هربارباقطارقبلی باید می آمدم.
او را پدر غزل معاصر می نامند و به او لقب سلطان داده اند از این جهت که در غزل طرحی نو در انداخت و زبان غزل را به زبان امروز نزدیک کرد اون با زبان زمان خود شعر می گفت هر چند هیچ وقت فخامت را در غزل فراموش نکرد ، بی شک حسین منزوی در ردیف پنج شاعر اول معاصر قرار می گیرد ( اگر نگوییم بهترین شاعر معاصر ) حسین منزوی با کتاب حنجره ی زخمی خود را به جامعه شعر ایران معرفی کرد . همین کتاب حنجره ی زخمی تغزل بود که پس از چاپ موجی عظیم در شعر ایران به راه انداخت او بعد از حنجره ی زخمی تغزل آثار دیگر خود را با نام های ( با عشق تاب می آورم – از شوکران و شکر – با عشق در حوالی فاجعه – از کهربا و کافور – با سیاوش از آتش (منتخب غزل ها ) از ترمه و تغزل ( منتخب آثار ) و چند اثر پراکنده ی دیگر را عرضه کرده بی شک نام حسین منزوی جاودان در آسمان شعر ایران خواهد درخشید
من
ترا
برای شعر
برنمی گزینم
شعر
مرا برای تو
برگزیده است
درهشیاری
به سراغت
نمی آیم
هربار
ازسوزش انگشتانم
در می یابم
که باز
نام ترا
می نوشته ام...
اگه جاداشتم تمام اشعاراستادمنزوی را مینوشتم.....هزاران صلوات نثار روح پاکش![]()
سلام به همه....
اول از همه سلام به استادراهی عزیزم
وقتی به استقبال آمدن بهاررفتیم سه شنبه های سرداما بهاری را ازدست دادیم
نگاه منتظرم به سوی شماست شمائی که هستیداما افسوس ..
من شکوفائی گل های امیدم را در رویاها می بینم
وندائی که به من میگوید :
گرچه شب تاریک است ،دل قوی دار سحرنزدیک است
دل من ،در دل شب خواب پروانه شدن می بیند
مهردر صبحدمان داس به دست،
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
نفس صبح صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح ترا می بیند
ازگریبان توصبح صادق میگشاید پروبال
توگل سرخ منی،توگل یاسمنی
توچنان شبنم پاک سحری؟
-نه- از آن پاک تری
توبهاری؟-نه- بهاران از تست
ازتومیگیردوام هربهاراین همه زیبائی را
هوس باغ وبهارانم نیست
ای بهین باغ وبهارانم تو!
دلم براتون تنگ میشه وقتی میدانم که هستید اما......![]()
بشناس مرا حکایتی غمگینم.........
روزای جمعه بدجوری دلم میگیره نمیدونم چرا ولی عجیب احساس تنهائی میکنم
امروز مثل همیشه سری به بهونه بارون زدم وحس قشنگش بامن یار بودتا...........
شعرقشنگی ازایشون برای اولین بار صفحه ی سفید دغدغه مارا مزین نمود:
پوچ ترین ترانه هایم را
رهسپار عمری کوتاه
از عمق نهفته در چشمانت
همراه می کنم
شاخه های از هم گسیخته
هزار گسل
که جوانه های نگاهم را
نیش می زند
باورهای کاغذیت
نفس می کشند
تا سرانه ام به سر آید
تکرار این منحوس
آرزوهایی که آه کشیده
دور ریخته می شوند
کاش من از هفت ها نبودم
سیزده هایی که می شکنند
تاریک ترین جنس من
تقدیری است که
بازی چند باره را
از یک زندگی
تاس می آورد
نعیمه درویشی
روزی که من تنهائیهایم تمام شوند...آن روز روز مرگ من خواهد بود .![]()
![]()
سلام مهربانان
سلام اردیبهشتیها
به خاطر وقفه ای که در بروز رسانی وبلاگمان می افتد شرمنده.....
مدتی بود که وب سایتها باز نمیشدندومن ..........
((گویند مرگ سخت بود
راست گفته اند