و باز مثل هميشه يه شعر كوتاه وزيبا از صباي گلم:
ردپاي نگاهت
اين كوير را
لكه دار كرد!
لحظه ي سرخي
كه بر گونه ي شرمگينت نشسته
حرير سبزي
كه بر گردن كودكي آويخته
زلال آبي
كه در جاري رودخانه در جريان است
سنگي كه كودكان
بر روي رودخانه مي پرانند
و زندگي
آن روشن سبز است
كه در چشمان تو مي درخشد!
خانم ماندانا امروني
كاش هميشه زندگي به همين سادگي باشد!
امابراي من حتي دوباره شروع كردن سخت است!
سلام...
شاید زندگی ساده زیباست!!
تنهايي منجمد شده
مي خندد
قاه قاه
حتي به شعرهاي تنهايم از وزن
آدم او را سقوط داد
تا تردد كند
حتي در اعداد زوج
وفرمانرواي زمين شود
چقدر ترافيك است
براي رسيدن به قلمرَوش
رويا قادري
آه...
چقدر دلم مي خواست
بگذرم از ديوار اتاق خواب او
حالا قدم مي زنم
روي ويرانه هايش
ومي گردم
ومي ترسم
مبادا سايه ام
روي آوارها مانده باشد!
هستي شيخ
آمدم با يك شعر زيبا از خانم ماندانا امروني به مناسبت اربعين حسيني :
خورشيد
در تلاطم حضور تو
غروب كرد
آن روز كه فرداي سبز را
آورد بي جواب
پايان حادثه شد
پژواك لاله ها
در گردش سم اسبان بي سوار
سبز گلوي سرخ تو
در خامه رنگ باخت
آن لحظه را كه وجودت
در جوانه مرد
به رنگ عشق نتوان
قامتت ستود
آن عشق بي حصار
كه در جامه پاره كرد
گويي كه اين جهان
همه در وحشت و زوال
از اين سكوت غم زده
پايان گرفته است
باران عشق را تو ببين دركنار شط
سيراب شد به عشق
گلوي لاله هاي سرخ!
حبابم را
به هوايت پر مي كني
و من آنقدر سبكم ميگيرد
كه بال هيچ قاصدكي
به پايم نمي رسد!
مريم نوري
بعد از اين همه انتظا ر...
مهمونيم با شعر زيباي صباي عزيزم :
از نگاهم سقوط كرد
اما
در سينه ام هنوز
مي تپد...
چه سرد بود امسال دغدغهي خاكستريَم! سردتر از هميشه و گرم ميشوم با دغدغهي سپيد خودمان ! گرمتر از هميشه.....
و به قول صباي عزيزم بالاخره تمام شد!!!
و شروعي دوباره با شعرهاي سپيد دوستان عزيزم:
از آهي در نهادت
گونهام كبود
رسوا شدي!
چرا فصل مرا به خاطر نميآوري؟
بيقرارم
بگذار پيراهنم را درآورم
قدمهاي فصل رفته بلند بود!
هستي شيخ
و یلدا زود صبح می شود
وقتی تو یک دقیقه دیر می کنی
در این تاریکی
در حسرت و خمار روشناییت!
(عرشیا)
روزنهاي باز
فصل گرماست
ملحفههاي سبز
درهم
مچالهام
ننوشيدهست، در هواي آمدن
آغشته به رگهاي پاره
آكندهام
عطر ربان سياه
چندين گل رز، جان داده مرا
آبستن دستهايم كوچكند
دستهاي او كجاست؟
هنوز دنيا به من نيامده!
هستي شيخ
كلام من!
همان سيب كرمخوردي پاييني
روي شاخهي خشكيده و آويزان
مثل دستهاي زنده در تابوت،
ياد ميآوري او را؟
بر روي ريلهاي قطار ميدويد
ولي
ته ريلها بنبست بود
باد ريلها را با خود برده بود روي ديوار
آنجا كه مغز حرف مرا
كرم لاي سيب خورده بود...
رؤيا قادري
سلام به همهي دوستان خوبم!
و يك خوشآمد گويي خيلي گرم به دوستان جديد كلاس! از اين كه آمدم تا در جريان وبلاگ شريك باشم خوشحالم و ناراحت به خاطر نبودن موقت نويسندگان قبلي اما بدونن كه چشم به قلمشون خواهم بود...
براي اين كه شروع خوبي داشته باشم يك شعر ديداري از استاد راهي تقديمتان ميكنم:
نردبان پوسيده
كفشهايت درد مي كند
شاعر!
من، شعرم
نگاه كن!
تخت كفشهايت را
شعر من آنجاست
پرس شده در كارخانهي كفش ملّي
گام آرام!
كفشهايت درد ميكند
شاعر!
من، شعرم
چكمه
شعر
زخم
چكمه
شعر
درد
چكمه
شعر
مرگ
گردن من و گيوتين
اگر اين نردبان پوسيده نيست!